لیوان را زمین بگذار

استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از اب به دست گرفت.ان را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدراست؟

شاگردان جواب دادند:50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.

استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان اب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

یکی از شاگردان گفت: دستتان کم کم درد میگیرد.

حق با توست، حالا اگر یک روز تمام ان را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگری جسارتا گفت: دستتان بی حس می شود عضلات به شدت تحت فشارقرار میگیرد و فلج می شوند و کارتان به بیمارستان خواهد کشید.

همه شاگردان خندیدند.

استاد گفت:خیلی خوب است ولی ایا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟

شاگردان جواب دادند:نه

پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ در عوض من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند. یکی از انها گفت:لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت:دقیقا مشکلات زندگی مثل همین است.

اگر انها را چند دقیقه در زهنتان نگه دارید اشکالی ندارد، اما اگر مدت طولانی تری به انها فکر کنید ، به درد خواهید امد. اگر بیشتراز ان نگه شان دارید، فلجتان می کنند و دیگر قادربه انجام کاری نخواهید بود. فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است، اما مهمتر ان است که در پایان هر روز و پیش از خواب، انها را زمین بگذارید، به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید.

هر روز صبح سر حال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسأله و چالشی که برایتان پیش می اید بر ایید.

دوست من، یادت باشد که لیوان اب را همین امروز زمین بگذاری.

    زندگی همین است

خاطره سعادت والا.

بدون نقاب

نویسنده : واسوانی
منبع : وبلاگ دانشجویان ادبیات ۸۸ دانشگاه شیراز
 
به آن سوی صورتکها سفر کن

کاشف سرزمین های بکر روح و خاطره ها باش

آدمی که بدون نقاب دیده می شود

همان آدمی است که بدون برچسب فهمیده می شود

برچسب هایی که ما به آدم ها می چسبانیم ، مانع شناخت ما از آدم هاست

البته برداشتن نقاب من دروغین را

باید از خودمان شروع کنیم

اگر من نقابم را بردارم و با تو صادقانه روبرو شوم

تو هم جراًت می کنی و نقاب را از چهره من راستینت بر می داری

دنیای ما دنیای روابط آدم ها با آدم ها نیست

دنیای روابط نقاب ها با نقاب هاست

برداشتن نقاب روش ویژه ای نمی خواهد

فقط آن را بردار و زمین بگذار

خودت باش

حتی اگر مجبور باشی برای خود بودن بهای سنگینی بپردازی

تا کی باید فرصت یکباره عمر را صرف نمایش دادن صورتکها کنیم ؟

آنچه که در نگاه تو معمولی و پیش پا افتاده است

در نگاه انسان راستین بی نقاب

امری است قدسی و معجزه آسا ...

 

مصاحبه با خدا

 

از خدا پرسیدم:وقت دارید با من گفتگو کنید؟ 

خدا لبخندی زد و پاسخ داد :زمان من بی نهایت است ،چه سوالاتی در ذهن داری؟که دوست داری از من بپرسی؟

من سوال کردم :چه چیزی در آدم ها شما را بیشتر متعجب می کند؟

خدا جواب داد :اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند!

اینکه سلامتی خود را بخاطر به دست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره بازیابند.

اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و زمان حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.

اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند.

دست خدا ،دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت...

سپس من سوال کردم :به عنوان پروردگار ،دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟خدا پاسخ داد :

اینکه یاد بگیرند ،نمی توانند ،کسی را وادار کنند تا به آنها عشق بورزد.تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.

اینکه یاد بگیرند ،که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.

اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها ،چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخم ها التیام یابند.

یاد بگیرند که فرد غنی،کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است.

اینکه یاد بگیرند ،کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.

اینکه یاد بگیرند ،دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

اینکه یاد بگیرند ،کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.

با افتادگی به خدا گفتم :از وقتی که به من دادید سپاسگزارم ،چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟

خدا لبخندی زد و گفت:

 

                         " فقط اینکه بدانند من اینجا هستم ..."همیشه

داستان های جالب و آموزنده (من یک سنت پیدا کردم) _ زهره دهقانی

من یک سنت پیدا کردم


روزی پسربچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.او از پیدا کردن این پول ،آن هم بدون هیچ زحمتی ،خیلی ذوق زده شد.این تجربه باعث شد که بقیه روزها هم با چشم های باز ،سرش را به سمت پایین بگیرد(به دنبال پول بیشتر و گنج!)...
او در مدت زندگیش ،296سکه یک سنتی،19سکه ده سنتی،18سکه بیست پنج سنتی و 2 اسکناس مچاله شده یک دلاری پیدا کرد!یعنی در مجموع سیزده دلار و هفتاد شش سنت.
در برابر به دست اوردن این مقدار پول ،او زیبایی دل انگیز25580طلوع خورشید،درخشش 112رنگین کمان و منظره درختان زیبا را از دست داد.
او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ،در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند،را ندید!پرندگان در حال پرواز،درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ،هرگز جزیی از خاطرات او نشد...

نتیجه:
همه ما می دانیم که ما هم به نوعی ،مثل این فرد هستیم!او به دنبال پیدا کردن سکه ای و ما به دنبال چیز دیگر...
بیایید از زندگی ،این نعمت بی نظیر خداوندی لذت ببریم!
از زندگی لذت ببر،زندگی معرکه است،سفری باشکوه است!
باب پراکتور

منبع:تو،تویی؟! گردآورنده :امیررضا آرمیون

داستان های جالب و آموزنده (زور نزن،فکر کن) _ زهره دهقانی

زور نزن،فکر کن

مرد قوی هیکل ،در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند.
روز اول 18 درخت برید.رییسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد.روز بعد با انگیزه ی بیشتری کار کرد،ولی 15 درخت برید.
روز سوم بیشتر کار کرد ،اما فقط 10 درخت برید.به نظرش آمد ضعیف شده است.
پیش رییسش رفت ،و عذر خواست و گفت:نمی دانم چرا هر چه بیشتر تلاش می کنم ،درخت کم تری می برم!
رییس پرسید:آخرین بار کی تبرت را تیز کردی؟
او گفت:برای این کار وقت نداشتم.تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم!
نتیجه:
برای اینکه در دنیای رقابتی امروز ،همیشه حرفی برای گفتن داشته باشی،باید برای به روز کردن خودت ،وقت بذاری! وگرنه...

منبع:تو،تویی؟! گردآورنده :امیررضا آرمیون

داستان های جالب و آموزنده (تختتی) _ زهره دهقانی

آقا تختی
یکی از بهترین و قابل توجه ترین،کشتی های غلامرضا تختی با "پتکوف سیراکف"قهرمان نامدار بلغارستانی برگزار شد.
هر دو به دور نهایی رسیده بودند.شگرد سیراکف،"بارانداز" سریع و بسیار فنی بود.کشتی که شروع شد ،تختی یک بار زیر گرفت و سیراکف را خاک کرد و پای او را در "سگک"خود گیر انداخت.سیراکف روی سگک مقاومت کرد و کشتی "سرپا" اعلام شد.غلامرضا "زیر گرفت و او را خاک کرد و باز هم پای او را در سگک خود تحت فشار قرار داد.
دقیقه ی سوم کشتی بود.فشار سگک موجب ناراحتی شدید پای سیراکف شد.او با دست به پایش اشاره کرد.تختی که متوجه ناراحتی او شده بود ،سیراکف را رها کرد و از جا بلند شد.فریاد اعتراض تماشاچیان بلند شد که چرا این کار را کردی؟
سیراکف که این عمل جوانمردانه را از حریف خود دید،منتظر داور نشد و دست تختی را به عنوان برنده بلند کرد.

زنده باد تختی و مرام و مردانگی بی نظیرش
"روحش شاد و یادش گرامی"

داستان های جالب و آموزنده (سد یا سکو) _ زهره دهقانی

سد یا سکو؟!

در زمان های گذشته،پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد.
بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه ،بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند.بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد.حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.
غروب ،یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود،نزدیک سنگ شد.بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بودتخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد.ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود،کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد در آن یادداشتنوشته بود:
"هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی شما باشد!"

منبع:تو،تویی؟! گردآورنده :امیررضا آرمیون

داستان های جالب و آموزنده (مفهوم ازدواج) _ زهره دهقانی

مفهوم ازدواج

شاگردی از استادش پرسید:عشق چیست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پربارترین خوشه را بیاور.اما در هنگام عبور از گندم زار ،به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی!
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید : چه آوردی؟
شاگرد با حسرت جواب داد :هیچ !هر چه جلو می رفتم ،خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین ،تا انتهای گندم زار رفتم...
استاد گفت عشق یعنی همین!
شاگرد پرسید:پس ازدواج چیست؟
استاد به سخن آمد که:به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور.اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.
استاد پرسید:چه شد؟ او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم ،انتخاب کردم.ترسیدم که اگر جلوتر بروم،باز هم دست خالی برگردم.
استاد باز گفت:ازدواج یعنی همین!!



منبع:تو،تویی؟! گردآورنده :امیررضا آرمیون

داستان های جالب و آموزنده (ثروت،موفقیت یا عشق ؟!) _زهره دهقانی

ثروت،موفقیت یا عشق؟!

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.به آنها گفت من شما را نمی شناسم ،ولی فکر می کنم گرسنه باشید ،بفرمایید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.
آنها پرسیدند:آیا شوهرتان خانه است؟
زن گفت:نه ،او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته .
آنها گفتند: پس ما نمی توانیم وارد شویم ،منتظر می مانیم.
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت ،زن ماجرا را برای او تعریف کرد .
شوهر به او گفت:برو به آنها بگو شوهرم آمده ،بفرمایید داخل.
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد .آنها گفتند :ما با هم داخل خانه نمی شویم.
زن با تعجب پرسید:چرا ؟!یکی از پیرمرد ها به دیگری اشاره کرد و گفت:نام او ثروت است.و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت :نام او موفقیت است و نام من عشق است،حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد.شوهر گفت:چه خوب ،ثروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود!
وتی همشرش مخالفت کرد و گفت: چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید ،پیشنهاد کرد:بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.
مرد و زن هر دو موافقت کردند.زن بیرون رفت و گفت:کدام یک از شما عشق است؟او مهمان ماست.
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند.
زن با تعجب پرسید:شما دیگر چرا می آیید؟
پیرمردها با هم گفتند:اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید،بقیه نمی آمدند.ولی هر جا که عشق است،ثروت و موفقیت هم هست!

آری ... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آورید...

داستان های جالب و آموزنده (رضایت قلبی) _ زهره دهقانی

رضایت قلبی

جنگ جهانی اول مثل بیماری خطرناکی ،تمام دنیا را گرفته بود.یکی از سربازان به محض اینکه دید دوست تمام دوران زندگیش در باتلاق افتاده و در حال دست وپنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.
مافوق به سرباز گفت :اگر بخواهی می توانی بروی،اما هیچ فکر کرده ای این کار ارزشش را دارد یا نه؟دوستت احتمالا مرده و ممکن است ،حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی!
حرف های مافوق ،اثری نداشت،سرباز به نجات دوستش رفت و به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد،او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند.
افسر مافوق به سراغ آ نها رفت،سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت:من به تو گفتم که ممکنه ارزشش را نداشته باشه ،دوستت مرده!خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی!
سرباز در جواب گفت:قربان ارزشش را داشت.
- منظورت چیه که ارزشش را داشت؟!می شه بگی؟
سرباز جواب داد:بله قربان،ارزشش را داشت ،چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود،من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم!
اون گفت:جیم.... من می دونستم که تو به کمک من میایی...

داستان های جالب و آموزنده (برادر) _ زهره دهقانی

برادر

دوستم پل برای کریسمس از برادرش یک اتومبیل هدیه گرفت.شب کریسمس هنگامی که پل از خانه بیرون آمد پسربچه ی فقیری را دید که دور ماشین می گشت و با تحسین به آن نگاه می کرد.
پسر بچه پرسید : آقا این ماشین شماست؟پل گفت :بله ؟/برادرم آن را برای کریسمس به من هدیه داده است.پسرک با تعجب پرسید :یعنی شما هیچ پولی برایش نداده اید.ای کاش من هم ...و دیگر چیزی نگفت.البته پل می دانست که پسر بچه چه آرزویی داشت،"حتما می خواست آرزو کندکه ای کاش برادری مثل من داشت"اما چیزی که بعدا پسرک گفت واقعا برایش تکان دهنده بود.او گفت :کاش من هم بتوانم برادری مثل برادر تو باشم.
آن شب بود که پل معنی گفته حضرت مسیح را فهمید:بزرگی در بخشش است.

کتاب :دنیا را داستانها ساختند نه اتم ها

داستان های جالب و آموزنده (دو راهب) _ زهره دهقانی

دو راهب

دو راهب در سفر بودند که به کنار رودخانه ای رسیدند.آنجا دختری را دیدند که لباسی نو وزیبا به تن داشت.در آن نزدیکی پلی نبود و او که نمی خواست لباس هایش کثیف شود گوشه ای ایستاده بود .یکی از راهب ها دختر را بر دوش گرفت و به آن طرف رودخانه برد.سپس دو راهب از دختر جدا شدند و به راه خود ادامه دادند.
پس از ساعتی آن راهب دیگر با گلایه گفت:لمس کردن زن بر خلاف آیین ماست.تو چطور توانستی بر خلاف قوانین راهبان عمل کنی ومرتکب چنین گناه بزرگی شوی؟
راهبی که آن دختر را بر دوش گرفته بود لحظه ای درنگ کرد،سپس گفت:من او را یک ساعت پیش کنار رو
دخانه بر زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز او را بر دوش داری؟

کتاب :دنیا را داستانها ساختند نه اتم ها

داستان های جالب و آموزنده (دزد کلوچه) _ زهره دهقانی

دزد کلوچه


یک شب زنی در فرودگاه در انتظار پروازش بود.از فروشگاه درون فرودگاه یک کتاب و یک جعبه کلوچه خرید و روی یک صندلی نشست.
همانطور که غرق خواندن کتاب بود متوجه شد مردی کنار او نشسته با گستاخی تمام یکی یکی کلوچه ها را بر می دارد و می خورد.آن زن ابتدا چیزی نگفت اما پس از چند لحظه عصبانی شد.چرا که با برداشتن هر کلوچه آن مرد هم یک کلوچه بر می داشت.تنها یک کلوچه باقی مانده بودکه آن را هم مرد گستاخ برداشت و در حالی که لبخندی بر لب ذاشت به دو نیم کرد،یک نیمه را به آن زن داد و نیمه دیگر را خودش خورد.آن زن در حالی که نیمه کلوچه را می خورد با خود گفت:عجب مرد گستاخی.حتی تشکر هم نکرد.زمان پرواز فرا رسید.زن نفس راحتی کشید و بدون اینکه به آن مرد گستاخ نگاهی بیندازد براه افتاد.چند دقیقه بعد وارد هواپیما شدو روی صندلی خود نشست.دستش را در کیفش کرد تا کتابش را بیرون آورداما دستش همانجا خشک شد.جعبه کلوچه اش با تمام کلوچه ها آنجا بود.در حقیقت کلوچه هایی را که خورده بود متعلق به همان مرد بود و اکنون برای عذرخواهی دیگر خیلی دیر شده بود.

کتاب :دنیا را داستانها ساختند نه اتم ها

داستان های جالب و آموزنده (خودت باش) _ زهره دهقانی

خودت باش

روزی یکی از رییس جمهورهای آمریکا تعدادی از دوستان محل زادگاهش را برای صرف شام به کاخ سفید دعوت کرد.مهمان ها نگران بودند که چطور آداب غذا خوردن را به جا آورند.
سرانجام تصمیم گرفتند هر کاری رییس جمهور انجام داد به تقلید از او آنها هم همان کار را انجام دهند.
همه چیز به خوبی پیش می رفت تا اینکه زمان صرف قهوه رسید.
رییس جمهور قهوه خود را در نعلبکی ریخت دوستانشان هم همین کار را کردند رییس جمهور مقداری خامه به قهوه اضاف کرد دوستانش هم همین کار را کردند.سپس رییس جمهور خم شد و نعلبکی را روی زمین جلوی گربه اش گذاشت.
کتاب :دنیا را داستانها ساختند نه اتم ها

داستان های جالب و آموزنده (یک نامه  از طرف خدا) _ زهره دهقانی

یک نامه از طرف خدا

امروز صبح که از خواب بیدار شدی ،نگاهت می کردم و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه ،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگیت افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی :سلام.اما تو خیلی مشغول بودی.یکبار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بشینی.بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی.اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.تمام روز با صبوری منتظر بودم .با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلا وقت نداشتی با من حرف بزنی.مت.جه شدم قبل از نهار هی دور برت را نگاه می کنی،شاید خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی.تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری...
بعد از انجام دادن چند کار ،تلوزیون را روشن کردی.نمی دانم تلوزیون را دوست داری یا نه؟در ان چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی در حالی که درباره ی هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری....
باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلوزیون را نگاه می کردی ،شام خوردی ،و باز هم با من صحبت نکردی.موقع خواب... ،فکر می کنم خیلی خسته بودی.بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب بخیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فورا به خواب رفتی.اشکاتی ندارد.احتمالا متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.

داستان های جالب و آموزنده (عشق واقعی) _ زهره دهقانی

عشق واقعی

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است.
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد (خانه های ژاپنی دارای فضای خالی بین دیوارهای چوبی هستند)این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن ، مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است.دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد!
وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!چه اتفاقی افتاده؟
مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده!
در یک قسمت تاریک بدون حرکت ،چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است!!
متحیر از این مساله ،کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد!
مرد شدیدا منقلب شد...
ده سال مراقبت!!!چه عشقی!چه عشق قشنگی!

اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد،پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم...
اگر سعی کنی...