داستان های جالب و آموزنده (رضایت قلبی) _ زهره دهقانی
رضایت قلبی
جنگ جهانی اول مثل بیماری خطرناکی ،تمام دنیا را گرفته بود.یکی از سربازان به محض اینکه دید دوست تمام دوران زندگیش در باتلاق افتاده و در حال دست وپنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.
مافوق به سرباز گفت :اگر بخواهی می توانی بروی،اما هیچ فکر کرده ای این کار ارزشش را دارد یا نه؟دوستت احتمالا مرده و ممکن است ،حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی!
حرف های مافوق ،اثری نداشت،سرباز به نجات دوستش رفت و به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد،او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند.
افسر مافوق به سراغ آ نها رفت،سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت:من به تو گفتم که ممکنه ارزشش را نداشته باشه ،دوستت مرده!خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی!
سرباز در جواب گفت:قربان ارزشش را داشت.
- منظورت چیه که ارزشش را داشت؟!می شه بگی؟
سرباز جواب داد:بله قربان،ارزشش را داشت ،چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود،من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم!
اون گفت:جیم.... من می دونستم که تو به کمک من میایی...
این وبلاگ متعلق به دانشجویان رشته مدیریت جهانگردی دانشگاه پیام نور شیراز می باشد .