ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
وی مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت

خواهم بشد از دیده درین فکر جگرسوز
کاغوش که شد منزل و مأواگه خوابت

درویش نمی پرسی و ترسم که نباشد
اندیشه ی آمرزش و پروای صوابت

راه دل عشاق زد آن چشم خماری
پیداست از این شیوه که مست است شرابت

تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه اندیشه کند رای صوابت

هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی
پیداست نگارا که بلند است جنابت

دور است سرآب در این بادیه هشدار
تا غول بیابان نفریبد به سرابت

تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل
باری به غلط صرف شد ایام شبابت

ای قصر دل افروز که منزل گه انسی
یا رب مکناد آفت ایام خرابت

حافظ نه غلامی است که از خواجه گریزد
لطفی کن و بازآ که خرابم ز عتابت

نشریه کربن14

غزلی دیگر از حافظ+شرح